من خواب دیده ام که کسی می آید...
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست...
هنگامه ی اذان ظهر هشتم دی ماه یکهزار و سیصد و سیزده خورشیدی...تولد فروغ فرخزاد....
نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه 9 دی1388 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت
ایستاده به نماز یا نشسته به شراب... چه فرق می کند وقتی زیر علم حسین نباشی...
نوشته شده توسط تنهایی در پنجشنبه 3 دی1388 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
در شبي بي ستاره كه پاييز و زمستان پيوند مي خورند تو تنها حس جا ماندن در بين دو صفحه تقويم را داري... حس اينكه كسي بايد بيايد و تن بي حس ات را كشان كشان به فصلي تازه ببرد... حس اينكه كسي بايد بپرسد آرزوي شب يلداي اين همه سال را كجاي دلت دفن كرده اي... حس اينكه.....
ديگر برايم مهم نيست كه مردمي كه از كنار چشمهاي خيره شده من به درخت كريسمس درون آن مغازه عبور ميكنند چه فكري مي كنند... دلم به يلداي بي هندوانه و آجيل و بي حافظ خيلي وقت است عادت كرده... و من به اين فكرم كه اگر فروشنده آن درخت را بفروشد...
به خاطر دل تو... كاش ستاره هايش را خريداري نباشد....
نوشته شده توسط تنهایی در یکشنبه 29 آذر1388 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
I can conquer the world with one hand
...as long as you are holding another
نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 24 آذر1388 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت
نمي دانم آنچه چشمانم ثبت مي كند در آينده برايم خاطره ساز مي شوند يا كابوس ساز... قطره هاي قرمز رنگ راهشان را از ميان دستاني كه جلو صورتت گرفته ايي پيدا مي كنند... و من به اين فكرم كه دلتنگي اين همه سال در برابر آن قرمزي كم آورده است...
گاهي فكر ميكنم ارزش هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.... شايد هم بغض هايي براي گريه نکردن...
نوشته شده توسط تنهایی در جمعه 20 آذر1388 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
بیشتر روز های سال خانواده ۴ نفره ما در ۴ نقطه دور از هم در این کشور به سر می برند...
و تنهایی بد جوری دلت را می چلاند گاهی...
پ .ن : نور .. شب کور... نور ... شب کور... نور ... شب کور...
نوشته شده توسط تنهایی در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم...
نوشته شده توسط تنهایی در جمعه 6 آذر1388 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت
آدم خيلي تلخي بود... خودش ميگفت... اما هميشه تلخي هايش را براي خودش نگاه داشته بود.... شيريني هايش را بين خيلي ها تقسيم كرده بود... اما من فهميده بودم... سهم خودش آنقدر تلخ بود كه بسوزاند... تا عمق جانش... تا رگ و پي....
نوشته شده توسط تنهایی در شنبه 30 آبان1388 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت
روزگار چشم ديدن همین دل خوشي هاي ساده ات را هم ندارد....

نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 26 آبان1388 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
گاهي فكر مي كنم اشتباه آمده ام.... تك تك ثانيه هاي اين بيست و سه سال و هفت ماه و نوزده روز را اشتباه آمده ام... و تمام اين مدت به تابلو بزرگ «مسير اشتباه» لبخند احمقانه زده ام....
نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت
نگاه کن...من هنوز هم آخر صف ایستاده ام...
در گروه محکومان به زندگی....
پ .ن : بهم گفت: الهی بمیری... خنده ام گرفت... شاید با آرزوی او کمی محکومیت ما کم شود...
پ.ن : از خودم متنفرم... بیشتر از همیشه...
همین...
نوشته شده توسط تنهایی در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
فهرست اصلی
دوستان
پريسا
سایه
کیاندار ( کمال الملک خودمون )
سان ( از نوع little )
فيقولي ( از جزیره ی الفیقول )
سايه روشن (ميلووووووووو )
سما
آدلا
نامه های بی پاسخ
گمان شكن
مشرقی
مشق شب
اقاقيا
دختر شاه پريون
احمد آرام
عسل
ری را
هذيان هاي يكي ديوانه
خيال
يك زن...يك حس...يك نقطه
كانون وبلاگ نويسان فارس
صهبا
پیوندهای روزانه
خاطرات
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY