تبليغاتX
 سرزمین تنهایی
 

بد آهنگ...

 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است...

 

پ .ن : با اینکه خیلی واسم دردسر داره اما تنها کسی هست که من و می خندونه...و این خودش یه شاهکاره...اما... !

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در شنبه 13 تیر1388 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت


صدای گریه می آید...

 

صداي گريه اي از دور دست مي آيد

 

خاطره آن روزها هنوز هم پاك شدني نيست.... و بدتر از آن فريبها و دروغها... و واژه صداقت كه خيلي وقت است خنده دار شده... راستي هميشه فكر مي كردم تنها چشمان توست كه هيچ كس نمي تواند با نگاه كردن به آن دروغ بگويد... اما ... چندي است كه چشمان تو نيز بي فروغ شده...

 

صداي گريه اي از دور دست مي آيد

 

 گلوله بد است... مي كشد... خواهرمان را برادرمان را.... اين را آن دستهاي قرمز شده خوب مي فهميد و شايد آن چشمان بي فروغ شده.... چه كسي فرياد زد... ما آشوبگر نيستيم....

 

 صداي گريه ضعيف شده

 

نمي توانيد از اينجا عبور كنيد... دستش را روي سينه من گذاشته و چند قدمي دورتر انسان نمايي پايش را روي گلوي هم وطنش فشار مي دهد... اشكها راهشان را پيدا مي كنند... كسي دود سيگارش را در چشمانم مي دمد.. و من در تعجبم كه چرا دستان او از شعله درون سينه ام نسوخته...  

 

ديگر صداي گريه اي نمايد...

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در یکشنبه 7 تیر1388 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت


کویر...

 

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ....

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در شنبه 30 خرداد1388 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت


تاسف...

 

نمی دانم... نمی دانم... حوادثی که این چند روز در دانشگاه تهران و خوابگاه ها گذشت قابل توصیف نیست... تنها باید برای تفکر برخی متاسف بود...

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست...

 

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 26 خرداد1388 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت


خواب...

 

يادت هست.... خواب روياي فراموشي هاست....

 اما... چيزي شبيه خاطره لبخند تو روي صورتم سنگيني مي كند... حتي همين جا... توي خواب.....

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در جمعه 22 خرداد1388 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت


سبز...

 

آقای موسوی یک ذره آبروی نداشته خودمان را هم در وسط خیابان ولی عصر برای شما از دست دادیم

 

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


شاید...

 

ديگه نه شكلاتهاي Bounty خوشحالم مي كنه نه جمع كردن پول توجيبي واسه خريدن بليط هواپيما !...

 به محمد مي گم خيلي ها از اين دنياي مجازي رفتند و من هم ... شايد خيلي وقت پيش بايد پريشاني ها را در دلم چال مي كردم و ميرفتم...

 

پ.ن1 : پيام راست ميگفت... اما هنوز هم دلتنگي هايم اينجا و آنجا ندارد...

پ.ن 2 : شايد آشفتگي ذهن و زندگي ام اين قدر هست كه رفتنم را به پاي دوست داشتن بگذاري...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در جمعه 15 خرداد1388 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت


من هم...

 

هرچند که روسیاهم و بد من هم

مشتاق توام همیشه، بايد من هم...

حالا نفسي نمانده ديگر، لطفا

دستي به سرم بكش كه شايد من هم...

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در شنبه 9 خرداد1388 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


راست می گفت...

 

می گفت همیشه برای این که چیزی را بدست بیاوری باید چیزی را از دست بدهی ولی اگر آن چیز عشق باشد باید خیلی چیزها را از دست بدهی... اما تو نه جرات اش را داری و نه لیاقت اش را...

راست می گفت... مثل همیشه....

 

پ.ن : گاهی ته ماجرا می فهمی که خیلی بد بودی....

همین....

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت


خسته...

 

گاهی فکر میکنم این بی راهه رفتن ها و دوباره برگشتن ها جزئی از زندگی است... 

اما...گاهی خوشبختی مبارزه برای رویاهاست.... و شاید نا امید نشدن برای برگشتن این همه راه...

 

پ.ن: خسته ام ... از این روزها... حتی از این جملات امید بخش !

همین....

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


سیاست...

 

متنفرم از این که هر جا میرم بحث انتخابات و سیاست باشه...

همین...

 


 

نوشته شده توسط تنهایی در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting