گاهي فكر مي كنم اشتباه آمده ام.... تك تك ثانيه هاي اين بيست و سه سال و هفت ماه و نوزده روز را اشتباه آمده ام... و تمام اين مدت به تابلو بزرگ «مسير اشتباه» لبخند احمقانه زده ام....
نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت
نگاه کن...من هنوز هم آخر صف ایستاده ام...
در گروه محکومان به زندگی....
پ .ن : بهم گفت: الهی بمیری... خنده ام گرفت... شاید با آرزوی او کمی محکومیت ما کم شود...
پ.ن : از خودم متنفرم... بیشتر از همیشه...
همین...
نوشته شده توسط تنهایی در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
به ميلاد مي گم يه شعر مناسب حال و روز من بگو... اونم ميگه:
هي فلاني
زندگي شايد همين باشد
فريب ساده كوچك آن هم از دست عزيزي كه برايت هيچ كس چون او گرامي نيست...
آري، من كه باور كردم ... زندگي بايد همين باشد....
( اخوان ثالث )
پ . ن: هنوزم از مغازه هاي شكلات فروشي كه شكلات Bounty نداشته باشه متنفرم...
پ. ن: این جا رو هم ببینید خیلی زیبا می باشد: دستهای کوچک دعا
نوشته شده توسط تنهایی در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشانيم...
دستم رو ميگيره و توي لابي هتل من و كنار خودش ميشونه... ميگه ميخواي يه داستان از من و بابات واست تعريف كنم؟ ... با بي خيالي ميگم: نميدونم... هر جور دوست داريد... ميگه پس گوش كن...
به پادگان خبر رسيد كه قراره توي منطقه بستان يه عمليات بشه... ما همه جوون بوديم. حدود بيست ساله... بابات كه يه كم بزرگتر از ما بود فرمانده بود... ما رو بردن نزديكي منطقه و قرار شد كه تا خاكريز مورد نظر پياده بريم... از 6 صبح تا 7 شب پيدا رفتيم. نزديكهاي خاكريز بود كه عراقي ها يه چيزايي فهميدن و كل منطقه رو كردن جهنم ( شايدم بهشت ). يه لحظه هم صداي تيربار و انفجار قطع نميشد... از لشكر 300 نفري كمتر از صد نفر به خاكريز رسيدن... تا جايي كه مي شد منطقه رو حفظ كرديم ... بعد از يكي دو روز فهميديم كه محاصره شديم... روز چهارم و پنجم بود كه آب و غذا تموم شده بود و آتش دشمن هم سنگين تر شده بود... بيشتر از بيست يا سي نفر سالم نبودن... ولي بين اون همه زخمي هيچ كس رو نديدم كه يه بار اعتراض كنه... روزاي آخر بود كه يه نارنجك انداختن توي خاكريز و بابات پاهاش رو گرفت جلوش و تمام پاي راستش پر از تركش شد. خودش رو به زحمت جا به جا مي كرد كه به بقيه هم سر بزنه... محاصره از يه هفته گذشته بود كه نيروهاي كمكي محاصره رو شكستن و ما تونستيم برگرديم عقب...
خودش گريه مي كرد... منم همينطور... مي گفت: اگر اسم عمليات بستان رو بياري هنوزم چشماي خيس بابات رو ميبيني و ذكر يا زهرا و يا حسين زير لبش رو...
من فقط هق هق قنوت هاي نماز شبش را شنيده بودم... اما حالا فاصله خودم را هم ميبينم... تا او... تا آسمانها...
نوشته شده توسط تنهایی در شنبه 9 آبان1388 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
توان غمناك تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان...
1. شايد از اول هم مي دانستي من قمار باز خوبي نيستم... 90 درصد باخت 10 درصد پيروزي... براي من ارزشش را داشت... براي تو خنده دار بود... من هم مي خنديدم... به خاطر تو....
2. تازه آخر راه مي فهمي كه كسي تابلو « جاده بي سرانجام » را در ابتداي جاده برداشته بود...
3. هنوز هم مي ترسم... مي ترسم از اينكه بچه دار شوم... از اينكه بچه ام دختر باشد... از اينكه دخترم زيبا باشد... و از اينكه دختر زيبايم با كسي مثل خودم آشنا شود....
4. ترك من خراب شبگرد مبتلا كن....
همين....
نوشته شده توسط تنهایی در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت
دست بردار از اين در وطن خويش غريب...
پ .ن : چه حسي دارد وقتي كسي در همين نزديكي با چند كلمه بي ارزشي زندگي ات را به رخ ات مي كشد....
نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت
It is your world... shape it or someone else will
نوشته شده توسط تنهایی در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
صاحب خانه پریشان و بی خواب است...
قصه گوی خانه چشمانت خیلی وقت است در خانه اش را به روی کسی باز نمی کند....
نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بنوش و من نتوانم...
نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
تابستان هم می رود...آنقدر آهسته که صدای پایش را نشنوی.... همه فرمان بردار پادشاهی جاودانه می شوند....پاییز...
شاید... تمام می شود این بی سرو سامانی ها روزی.... با ورود این پادشاه....
پ . ن : من پادشاه عالمم کی پیش تو زانو زنم...
پ . ن : Fall 2011
نوشته شده توسط تنهایی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
قصه ی کهنه دروغ بود ، من و ما بچه گی کردیم
که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم
در آرزو رو بستیم ، دلمون به قصه خوش بود
رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود
حالا تو قحطی رؤیا اجاق ترانه سرده
کسی رو بخار شیشه دل نقاشی نکرده
سر و ته زدن به دیوار ، برگ آگهی ترحیم
یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم
( یغما گلرویی )
نوشته شده توسط تنهایی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
فهرست اصلی
دوستان
پريسا
سایه
کیاندار ( کمال الملک خودمون )
سان ( از نوع little )
فيقولي ( از جزیره ی الفیقول )
سايه روشن (ميلووووووووو )
سما
آدلا
نامه های بی پاسخ
گمان شكن
مشرقی
مشق شب
اقاقيا
دختر شاه پريون
احمد آرام
عسل
ری را
هذيان هاي يكي ديوانه
خيال
يك زن...يك حس...يك نقطه
كانون وبلاگ نويسان فارس
صهبا
پیوندهای روزانه
خاطرات
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
طراح قالب
POWERED BY