<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سرزمین تنهایی</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 04:52:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وطن !</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-716.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب آقای تنهایی به زودی به وطن باز خواهد گشت . اگرچه منتظر و استقبال کننده ای ندارد ولی بعد از این همه مدت دیدن هم وطنان غریبه هم برایش جذاب شده است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به قول حافظ :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لاف عشق و گله از یار زهی لاف خلاف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقبازان چنین مستحق هجرانند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2012 04:52:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-716.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی اعتماد...</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-713.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش بود که آقای قرائتی در برنامه سمت خدای شبکه سه مثال خیلی زیبایی زدند که دوست دارم اون رو با کمی توضیح اضافه مجددا اینجا نقل کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تصور کنید سالنی در بیمارستان وجود دارد که پر از بیماران مختلف است. اغلب بیماران هم تلاش خود را برای بهبودی انجام می دهند. دکتر بیمارستان هر روز صبح به بالین هر یک از این بیماران می آید و پرونده او و آخرین وضعیت اش را بررسی می کند و مثلا بر اساس آن نوع غذای آن بیمار را تعیین می کند. مثلا می گوید به این بیمار غذای زیاد و کامل با انواع نوشیدنی ها بدهید و در مورد بیمار تخت کناری می گوید که به این بیمار تنها کمی آب بدهید و نباید هیچ چیز دیگری بخورد ! ... آخر کار هم همه بیماران با خوشحالی از دکتر تشکر می کنند و هیچ کس هم به دستورات او اعتراضی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر ما آدمها هم می توانستیم حداقل به اندازه اعتماد همین بیماران به پزشک به خدا اعتماد داشته باشیم خیلی از مشکلات ما حل می شد. در عین حالی که تلاش خودمان را می کنیم به روزی خود قانع باشیم و مثلا با دیدن همسایه خودمان که چندین برابر ثروت و به ظاهر رفاه دارد اعتراض و گله مندی را شروع نکنیم. مطمئن باشیم که خداوند هر روز و بلکه هر لحظه پرونده ما را نگاه می کند و بهترین تصمیم را می گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن: وَاصْبرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا ... : در برابر حکم پروردگارت صبر کن که تو خود در برابر دیدگان ما هستی  ( سوره طور آیه ۴۸ )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 May 2012 09:02:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-713.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل...</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-712.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه می شود اگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک شاخه هم به من بدهی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این همه دسته گلی که&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به آب می دهی ...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 06:03:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-712.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اطلاعات عمومی !</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-710.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکالمه ای که چند روز پیش بین دو دختر جوان در مترو اتفاق افتاد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ : تو می دونی ایران چیه ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ : ایران اسم یه مکان هست فکر کنم . مثل عراق !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ : ولی من فکر می کردم ایران یه محله ای هست نزدیک سیدنی { یکی از شهر های استرالیا }&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ : خوب مگه عراق نزدیک سیدنی نیست ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان حدود ۷ یا ۸ ماه می شود که من در خوابگاه و در بین دانشجویانی زندگی می کنم که سن اکثر آنها بین ۱۸ تا ۲۲ سال است و اکثرا هم از کشورهای دارای فرهنگ غرب مثل آمریکا.. کانادا... انگلیس... هلند... آلمان و خود استرالیا هستند. گفتگوی زیادی با آنها داشته ام و کاملا واضح است که نسبت به اطلاعات سیاسی و اجتماعی کاملا نا آگاه هستند. تربیت آنها از کودکی به گونه ای بوده است که تفریح و سرگرمی مهمترین کارشان محسوب می شود و به اجبار دانشگاه یا در وقت اضافه تنها سعی می کنند کمی به اطلاعات خود اضافه کنند. اکثر آنها نام و آدرس و ساعت کار تمام کلوب های شبانه شهر را به طور دقیق می دانند و این در حالی است که نسبت به نام رئیس جمهور و زمان انتخابات و وضعیت اقتصادی و جغرافیایی و خیلی از چیزهای دیگر بی اطلاع هستند. از دین و مذهب هم که تنها نام مسیحیت را از پدر بزرگ یا مادربزرگ شنیده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در گفتگویی به یکی از آنها گفتم که شما و امثال شما در سن پیری کاملا نا امید و افسرده می شوید چون دیگر توان و شرایط تفریح کردن را ندارید و همه چیز را تمام شده می بینید. کمی فکر کرد و گفت درست است ولی برایم مهم نیست !!! ... خلاصه اینکه قدر خودتان و دین تان را بدانید ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ . ن : این روزها اگر نام کسی را بپرسم و نام اش رضا باشد یا اهل مشهد باشد ... یا در جایی اسم رضا یا مشهد را بخوانم یا بشنوم ... حتی اگر وسط خیابان باشد مثل بچه های دو ساله میزنم زیر گریه ... یا امام الرئوف ... کاش مرا هم دعوت کنید .... :(( &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 04:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-710.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داوطلب !</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-708.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم به اجبار بیرون رفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی تو اگر بخندی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آن خنده هایی که بوی سیب می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من داوطلبانه به بهشت نمی روم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 06:47:02 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-708.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روش زندگی ...</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-706.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدت زیادی هست می خوام در مورد یه موضوع که ذهن خودم رو مشغول کرده مطلب بنویسم ولی خوب هم به نظرم به حال و هوای این وبلاگ نمی خوره و هم شاید عده کمی از مخاطبین براشون جالب باشه. به هر حال دل رو به دریا زدم و نوشتم دیگه . پیشاپیش از طولانی بودن مطلب عذرخواهی می کنم. و امیدوارم تفسیری که ذکر می کنم اشتباه نباشه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر اساس جستجو ای که من کردم خداوند در دو جای قرآن به تعبیری اشاره کرده که موضوع بحث ما هست. یکی در سوره بقره آیه ۸۵  &quot; تُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ&quot; و یکی در سوره نساء آیه ۱۵۰ &quot; نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ&quot; . و اشاره به کسانی دارد که به قسمتی از دستورات خدا ایمان دارند و به قسمت دیگر اعتقادی ندارند. و در ادامه هر دو آیه هم به این دسته آدمها کافر خطاب شده و وعده مجازات داده شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با خودم فکر می کردم که من و شاید خیلی آدمهای دیگر دقیقا همین گونه رفتار می کنیم. چیزهای زیادی در دین هست که شاید با عقل ما سازگاری ندارد و ما هم بدون هیچ تحقیق و سوالی تنها به میل و تصمیم خود به آنها عمل می کنیم. مثلا در مورد پیروی کردن از یک مرجع در امور شرعی که همیشه با خودمان می گوییم تقلید لزومی ندارد و ما با عقل خودمان همه چیز را می فهمیم ... مثال دوم در مورد رعایت حجاب است که شنیده ایم که می گویند مگر آدم با کمی عقب یا جلو بودن روسری جهنم می رود ؟!! .... مثال سوم در مورد موسیقی هست که خود من و خیلی های دیگر معمولا حد و مرزی در آن رعایت نمی کنیم و طبق نظر عقل خودمان اصلا مشکلی در آن نمی بینیم ... مثال چهارم در مورد رعایت حدود شرعی زن و مرد است که بازهم خود من و شاید دیگران معمولا آن را توجیه می کنیم و با خودمان می گوییم مدتی دور هم نشستن و بگو بخند چه اشکالی دارد ... آدم که نکشتیم !!! .... مثال پنجم اینکه از هر فرصتی استفاده می کنیم که زرنگی خود را نشان دهیم مثلا گرفتن بلیط نصف قیمت برای مراسمی با تقلب یا استخدام شدن در جایی با پارتی بازی و ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینها تنها مثال هایی بود که به ذهن من رسید و مسلما نمونه های زیاد دیگری هم یافت می شود. از طرف دیگر هم گاهی مشکلات شخصی و اجتماعی را بهانه می کنیم که : بله ... با این گرانی و بیکاری که فرصت ازدواج برای کسی نیست پس جوانان حق دارند هر کاری بکنند.... یا همه مشکلات به خاطر دولت است و ما قربانی آن هستیم و تا جایی که می توانیم باید حق خود را بگیریم .... یا مهم این است که دل ات پاک باشد ظاهر که اهمیتی ندارد ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من خودم به شخصه این مشکل و این روش زندگی را در خودم می بینم و از روزی می ترسم که هیچ کدام از این دلایل ارزشی ندارد. حتی اگر به لطف خدا جز کافران نباشم باید آنقدر در محضر خدا و میزان حساب و کتاب بایستم تا پاسخ گوی اینها باشم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ. ن: &quot; ...وعده الله حق و اسئلک الامان یوم لا ینفع الظالمین معذرتهم ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وعده خدا حق است و از تو امان میخواهم روزی که معذرت خواهی ظالمین سودی ندارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( از مناجات های امام علی (ع) )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ. ن:  ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴ را فراموش نکرده ام ... روزی که دو نفر از همکلاسی هایم در تصادفی که دقیقا مقابل من اتفاق افتاد فوت کردند و من شرمنده ام که چرا با دیدن فاصله چند ثانیه ای زندگی و مرگ بازهم راه های اشتباهی را در زندگی پیموده ام .... روحشان شاد .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 06:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-706.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر الزمان ...</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-705.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ستاد بزرگی در مرکز شهر برای حمایت از تصویب قانون هم جنص گرایی تشکیل شده است. حسابی شلوغ شده و مردم برای امضا کردن و نوشتن موافقت شان در صف طولانی ایستاده اند. من هم میروم و انتهای صف می ایستم . بعد از مدت طولانی خانمی که خالکوبی زیادی روی بدنش دیده می شود با خوشحالی خودکاری به من می دهد و می گوید نظرتان را به هر زبانی دوست دارید بنویسد . من می نویسم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; یا صاحب الزمان (ع) ... من به چشم های خودم نشانه های آخر الزمان را می ببینم ... دیگر صبرمان تمام شده ... شما را به جان مادرتان زودتر بیایید ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 18:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-705.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غریق !</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-704.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گاهی با خودش می گفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دریا چقدر شبیه است به آدمها&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همین که غرقش شوی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پس می زند تو را !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.up.vatandownload.com/images/ez4jg2p6r57fzw6dce8.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;photo by : me&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 06:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-704.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا !</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-703.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مقصر نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام کسی را مجنون نمی گذارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا نام تو لیلا نیست ...؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 14:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-703.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات !</title>
<link>http://tanhaeey.blogfa.com/post-701.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. اولین بار بود که برای کاری به اتاقش می رفتم. همه چیز به هم ریخته بود و آهنگی با صدای بلند پخش می شد. دو پسر دیگر هم روی تخت نشسته بودند. بطری آبجو را به طرفم میگیرد و من با دست اشاره می کنم که نمی خورم. اصرار می کند که کمی بنشینم. از حرفهایش می فهمم که دوست پسرش در شهر دیگری است. از رفتار و ارتباطی که با آن دو پسر دارد کمی متعجب می شوم. با خودم می گویم چه شده است که اینها هیچ گونه غیرت و تعهدی حس نمی کنند. نمی دانم ... حتی اگر بدون هیچ اعتقادی و با همین فرهنگ تمام عمرش را سپری کرده باشد باز هم نمی شود اینقدر بی تفاوت بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. چند ماه پیش هم این زن و شوهر ایرانی را در ایستگاه اتوبوس دیده بودم. این بار داشتند با چند ایرانی دیگر صحبت می کردند. ناگهان صدای زن بلند می شود که : من با این آقا یک مشکل اساسی دارم. ایشان اصرار دارد که به کلوب های شبانه و برود و پولش را دور بریزد. من دوست ندارم. آقا هم در جواب می گوید: من که کار بدی نمی کنم. حتی آبجو را هم خارج از کلوب می خورم. اصلا نشانه صداقت من است که قبلا می گویم که کجا می خواهم بروم ! ... من خنده ام می گیرد. با خودم می گویم واقعا فرقی ندارد آدم کجای دنیا و برای چه مدت زندگی کند. گاهی اندیشه و فرهنگ آدمها آنقدر پایین است که خنده دار می شود !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳. ایام محرم بود که آشنا شده بودیم. اصرار داشت عاشورا را برود شهر دیگری که بهتر مراسم برگذار می کنند. با این که ماشین نداشت حاضر بود مبلغ زیادی را کرایه بدهد که هر چه زودتر به آنجا برسد. من خوشحال بودم که با همچین آدم معتقد و مذهبی در اینجا آشنا شدم .... چند روز پیش بود که بعداز چند ماه دوباره دیدمش. ظاهرش کمی عوض شده بود و حرفهایش خیلی بیشتر از ظاهرش. می گفت دیگر غذا و نوشیدنی حلال و حرام برایش فرقی نمی کند. اصلا چه دلیلی دارد. ما هم مثل مردم همین جا باشیم . راحت زندگی کنیم... همه چیز را ترک کرده بود و من به این فکر می کردم که اینجا شبیه خط مقدم جنگ است و آدم لحظه ای غافل شود تیر و ترکش را خورده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 02:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tanhaeey</dc:creator>
<guid>http://tanhaeey.blogfa.com/post-701.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

